تبليغاتX
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
دلم را هاله مهتاب کردم / تمام لحظه هارا خواب کردم / به یاد چشمهایت نازنینم / تمام آسمان را قاب کردم

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

  

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌  

مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

  

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد  

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

  

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌  

مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

  

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد  

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد  

 

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها  

مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

  

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌  

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

  

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌  

یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد




نوشته شدهسه شنبه 5 آبان1388 توسط مهتاب

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.
 حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از
ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود..


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،:    "ركاب بزن..."




نوشته شدهسه شنبه 31 شهریور1388 توسط مهتاب

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب

اندوه که مهتاب شدی وقت سحر




نوشته شدهچهارشنبه 11 شهریور1388 توسط مهتاب



نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

 و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

 

 و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 

 بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 

 صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

 و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 

 سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

 تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 

 تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 

 رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

 و باز دست تکان میدهی برای خودت...




نوشته شدهپنجشنبه 4 تیر1388 توسط مهتاب



"تمام آن چیزهایی که ....

دیوار میان رسیدن ما بودند....

انتظار فرو ریختن.....

عذابشان می داد....."

سالهاست که دیوارها فرو ریخته اند.....

و برای رسیدن ما دیگر تمنایی نیست!!




نوشته شدهدوشنبه 31 فروردین1388 توسط مهتاب

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر ومادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذرند.پدر و مادر می ترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.ما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روزبیشتر می شد.بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرشبست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت صورتش را رو صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

(( داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره.!!))




نوشته شدهسه شنبه 4 فروردین1388 توسط مهتاب



تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی

...




نوشته شدهجمعه 4 بهمن1387 توسط مهتاب

من نه عاشق هستم

 و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ,

                                    من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد ,

من نه عاشق هستم

نه دلداده به گیسوی بلند

 و نه آلوده به افکار پلید ,

من به دنبال نگاهی هستم

                                          که مرا از پس دیوانگیم می فهمد




نوشته شدهچهارشنبه 20 آذر1387 توسط مهتاب



کدام دست رسیده به دست دلخواهش
که دست های پر از زخم ما به هم برسند
ضریح و نذر رها کن بعید می دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند.!




نوشته شدهدوشنبه 29 مهر1387 توسط مهتاب



توراخبرزدل بیقرارباید ونیست

غم توهست ولی غمگسارباید ونیست

چوشام غم دلم اندوهگین نباید وهست

چوصبحدم نفسم بی غبارباید ونیست....




نوشته شدهجمعه 1 شهریور1387 توسط مهتاب

 

می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد




نوشته شدهپنجشنبه 9 خرداد1387 توسط مهتاب

  این روزها

        که می گذرد

                  شادم!

                       ...

                        این روزها

                                      شادم

                                که می گذرد!

                                           ...

                                                  شادم که،

                                                  این روزها  میگذرد!




نوشته شدهچهارشنبه 29 اسفند1386 توسط مهتاب



من آن مرغم كه افكندم،به دام صد بلا خود را

به يك پرواز بي هنگام،كردم مبتلا خودرا

 

نه دستي داشتم بر سر،نه پايي داشتم در گل

كه كردم اين چنين بي دست و پا خودرا

 

چنان از طرح و وضع ناپسند خود گريزانم

كه گر دستم دهد،از خويش هم سازم جدا خودرا




نوشته شدهسه شنبه 16 بهمن1386 توسط مهتاب

 

 

و تولدآغاز آفرينش است...

 انسان ذاتاً فراموش كار است و روز تولد

يك ياد آوري بزرگ ...

 

۱۲ بهمن...

پایانی دیگر...و شروعی دوباره




نوشته شدهپنجشنبه 11 بهمن1386 توسط مهتاب
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.