تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق.....هم دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق
 

می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:13 AM توسط ..::مهتاب::..

  این روزها

        که می گذرد

                  شادم!

                       ...

                        این روزها

                                      شادم

                                که می گذرد!

                                           ...

                                                  شادم که،

                                                  این روزها  میگذرد!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 10:58 PM توسط ..::مهتاب::..

من آن مرغم كه افكندم،به دام صد بلا خود را

به يك پرواز بي هنگام،كردم مبتلا خودرا

 

نه دستي داشتم بر سر،نه پايي داشتم در گل

كه كردم اين چنين بي دست و پا خودرا

 

چنان از طرح و وضع ناپسند خود گريزانم

كه گر دستم دهد،از خويش هم سازم جدا خودرا



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 12:59 PM توسط ..::مهتاب::..

 

 

و تولدآغاز آفرينش است...

 انسان ذاتاً فراموش كار است و روز تولد

يك ياد آوري بزرگ ...

 

۱۲ بهمن...

پایانی دیگر...و شروعی دوباره



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 9:21 PM توسط ..::مهتاب::..

من زاده ی سرما و زمستانم و سردم

چیزی مثه...انگار...نه!...اصلاً خود دردم!

پنهان که از او نیست ولی از تو چه پنهان

گاهی به نظر می رسد اینگونه که من مرد نبردم!!!

 

 مهتاب



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 2:57 AM توسط ..::مهتاب::..

سلام اي غريبه ي هميشگي!

منم،همان كه با تو همكلاسي ام

همان كه با تو سالها

مسافر غريب راه بوده است

ورد پاي چشم هاي هردومان

به چشم آشناي تخته ي سياه بوده است

من و تو سالهاي سال،كنار هم نشسته ايم

ولي هنوز دست هايمان غريبه مانده اند

وچشم هايمان براي هم

ترانه هاي دوستي نخوانده اند

ميان ما....

هميشه يك پل شكسته بوده است

ودست هايمان براي يك شروع

هميشه خسته بوده است.

نگاه ما براي هم...

هميشه يك علامت سوُال مانده است

واين جدايي غريب

ميان اسم هايمان،

هزار خط فاصله نشانده است.

به هيچ كس نگو كه من

دلم براي تو

هميشه تنگ مي شود...

وهرزمان كه غايبي

دلم هزار راه مي رود،

هزار رنگ مي شود...

تو تا به حال، حساب كرده اي اگر

دو دست را ضرب در دو دست ديگري كني

چهار دست مي شود؟! چهار دست!

چه قدر ساده است حل مسئله

اگرچه سالهاست

براي حل آن كنار هم نشته ايم

.....................................



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 0:32 AM توسط ..::مهتاب::..

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با  همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد!

كِي به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت..؟



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 0:15 AM توسط ..::مهتاب::..

خوش به حال پرنده!

پرنده در صداي خوشش، رنج و دردو ماتم نيست

پرنده اهل شكوه و اهل گلايه و غم نيست

و خوش به حال هوايش

و خوش به حال دلش...

و خوش به حال پرنده

كه مثل آدم نيست!!

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:17 PM توسط ..::مهتاب::..

دوراست...خیلی دور!

تمرکز تو بر رنجی که می برم انتظار بی جایی ست!

که هر انسانی جهانی دارد،

وهر انسانی به گونه یی خاص،

خودرا با جهان ِخودتطبیق می دهد!

آنچه که اکنون برایت می نویسم،

داستان نا هم گونی ِمن با جهان من است!

حالم خوب نیست،زیرا موجود ِخوبی ساخته نشده ام!

و فکر می کنم که زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است!

دیگر کمتر خبری مرا به هیجان می آورد!

کم تر حوصله ی تمرکز بر مسایل ریزودرشت را دارم..

اما به احترام تو هم که شده،

سعی می کنم بر هر مسئله ای که بخواهی تمرکز کنم!

مطمئن باش جز راست،چیزی از من نخواهی شنید..!

مطمئن باش....

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 11:25 PM توسط ..::مهتاب::..

آری... دلم !گلم!

حرمت نگه دار!

که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است!

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود،

و همیشه گریه می کرد.....

بی مجال اندیشه به بغض های خود!

تا کی مرا گریه کند؟

و تا کِی.....؟

وبه کدام مرام بمیرد...

آری گلم! دلم!

ورق بزن مرا

وبه آفتاب فردا بیندیش،

که برای تو طلوع می کند!

(حسین پناهی)



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:20 PM توسط ..::مهتاب::..

زلالی ات را می دانم

آنقدر هست که اشک های مرا بدزدد

واز تمام خوشی ها سرمستم کند

همه ی آنچه می خواهم همین است؛

فقط همین!

نمی دانم..

شاید حرفی نمانده...

یا شاید توان گفتنم نیست!

بگذریم.....

     



لينك ثابت نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 0:15 AM توسط ..::مهتاب::..

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه انديشه ام انديشه فرداست.

وجودم از تمناي تو سرشار است.

زمان در بستر شب خواب و بيدار است.

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز.

خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز

همين فردا که راه خواب من بسته ست.

همين فردا که روي پرده پندار من پيداست.

همين فردا که مارا روز ديدار است.

همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست.

همين فردا، همين فردا...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان، در بستر شب، خواب و بيدار است.

چراغ ماه، لرزان، از نسيم سرد پاييز است.

دل بي تاب و بي آرام من، از شوق لبريز است.

به هر سو چشم من رو مي کند. فرداست.

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند.

قناري ها سرود صبح مي خوانند.

من آنجا، چشم در راه توام، ناگاه.

تو را، از دور مي بينم که مي آيي.

تو را، از دور مي بينم که مي خندم.

تو را، از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي.

نگاهم باز حيران تو خواهد ماند.

سرا پا چشم خواهم شد.

تو را در بازوان خويش خواهم ديد.

سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

برايت شعر خواهم خواند،

برايم شعر خواهي خواند،

تبسم هاي شيرين تو را، با بوسه خواهم چيد!

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز.

زمان . در بستر شب خواب و بيدار است.....



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:50 PM توسط ..::مهتاب::..

لحظاتی هست که می بینیم..میان ما و آنان که دوستشان می داریم...هیچ فاصله ای نیست...



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 7:59 PM توسط ..::مهتاب::..

حباب یک لحظه قبل از ترکیدن

بزرگترین حجم خودش و داره..

بعد..یک آن...پووووه!

بدون صدا...تکه تکه هم نمیشه..

هیچ میشه......هیچ!!

چون از اول هم هیچی نداشت.

حالا تو از غرور خودت...

هی باد شو!



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 3:18 PM توسط ..::مهتاب::..